مجله اینترنتی اسرار نامه سبزوار

31 شهريور 1397   /   کد مطلب: 20353   /   بازدید: 2303   /   نظرات: 0

لجباری با خانواده ام، مرا تیره بخت کرد

درس های زندگی یک بانوی نجات یافته از چنگ اعتیاد و تن فروشی

درس های زندگی یک بانوی نجات یافته از چنگ اعتیاد و تن فروشی
الهام شبانی مقدم / مجله اینترنتی اسرارنامه 
 
ریشه بسیاری از ناهنجاری های موجود در جامعه در فقر فرهنگی خلاصه می شود فقری که با یک لغزش زندگی تیره و تاری را برای انسان رقم می زند.
 
داستان زیر در واقع زندگی دختری است که با یک لجبازی با خانواده در مسیر سقوط قرار گرفت و مشکلات اجتماعی یکی پس از دیگری گریبان گیرش شد داستانی واقعی که شاید قابل تکرار باشد برای هر فردی در جامعه پرتلاطم امروز:
 
ناهید: 15 ساله بودم که پای خواستگار به خانه مان باز شد پدرم خواستگارهایم را با اینکه مشکلی نداشتند بدون اینکه شناختی از آنها داشته باشد رد می کرد هر چند که سن زیادی نداشتم اما دوست داشتم زودتر از موعد ازدواج کنم اما ساز ناکوک پدرم مانع بزرگی بر سر راه ازدواجم بود. 
 
با اینکه بزرگان فامیل بارها با پدر صحبت کرده بودند اما انگار گوش او بدهکار این حرف ها نبود و همچنان با ازدواجم مخالفت میکرد. منتظراتفاق تازه ای بودم میخواستم برای تلافی تمام لجبازی هایش کاری کنم که در بین در و همسایه نتواند سر بلند کند اما نمی دانستم که آتش به خرمن زندگی خود می زنم.
 
در دوره ای زندگی میکردم که معمولا دختران در سن کم  به خانه شوهر می رفتند تازه سنم به 18 سال رسیده بود برای اولین بار پای خواستگاری از تهران به خانه ما باز شد که 47 سال از من بزرگتر بود او اطلاعات نادرستی که هیچ همخوانی با زندگیش نداشت به زبان آورد تا موافقتم را برای ازدواج بگیرد با اینکه سالها با او اختلاف سنی داشتم حتی از پدرم نیز بزرگتر بود اما  برای  تلافی تمام لجبازی های پدرم نظر مثبت خود را برای ازدواج با این مرد اعلام کردم.
 
خانواده ام که تا قبل از این به خواستگاران زیادی که شرایط بهتری داشتند جواب رد داده بودند با دیدن این خواستگار انگار که به آنها برخورده باشد روی ناخوشی به او نشان دادند و در همان جلسه اول جواب منفی به او دادند اما او شماره ای از خود در اختیار ما گذاشت تا در صورت تغییر نظر با او تماس بگیریم.
 
من که تا این لحظه هیچ محبتی از خانواده ام ندیده بودم بعد از رفتن آنها با پدرم جر و بحث شدیدی کردم و با این تهدید که اگر با ازدواجم با این مرد رضایت ندهید از خانه فرار می کنم و آبرویت را می برم پدرم با ناراحتی گفت: تا الان ما در فامیل طلاق نداشته ایم بعد از ازدواج با این مرد اگر مشکلی برایت پیش آمد حق برگشت به خانه من را نداری او برایم شروطی بر گذاشت و به ناچار با خواسته ام موافقت کرد.
 
در کمتر از سه روز بساط عروسیم فراهم شد همه آنهایی که به نوعی منتظر خبر ازدواج من با شخصی بهتر بودند زمانی که متوجه شدند شوهرم پیرمرد است خانواده ام را به خاطر این کار لعن و نفرین کردند و به بخت من و ازدواجم افسوس خوردند .
 
هدف من از این ازدواج زندگی نبود فقط تلافی ظلم هایی بود که پدرم سالها در حقم کرد از اینکه به نیتم رسیده بودم خوشحال بودم غافل از اینکه لگد به بخت خود زده ام.
 
چند ماهی که از زندگی مشترکم گذشت همه چیز آشکار شد شوهرم به غیر از من دو زن دیگر داشت که از هر دوی آنها نیز چندین بچه داشت. من که فکر میکردم با این ازدواج خوشبخت عالم شده ام سقف آرزوها بر سرم خراب شد. شوهرم تمام آنچه از خود و زندگیش گفته بود دروغ از کار درآمد و با پیدا شدن سر و کله زن دومش آرامش از زندگیم رخت بربست.
 
خود را در چاهی انداخته بودم که هیچ راه برگشتی نداشتم گویا پدرم همه این اتفاقات را پیش بینی میکرد. ای کاش به حرفش کرده بودم و با افکار بچگانه سر لجبازی با پدرم زندگی خود را به باد نمی دادم .همانجا بودم که آرزو کردم کاش زمان به عقب بر می گشت آنجا بود که دلم برای پدر و مادرم با تمام مخالفت هایی که با من داشتند تنگ شد. اما روی برگشت به خانه پدر را نداشتم و باید با این شرایط می سوختم و می ساختم.
 
زن سوم شوهرم بودم اختلافات ما با هوو هایم همچنان ادامه داشت با اینکه دو سال از زندگی مشترکم می گذشت اما یک روز خوش در این مدت ندیدم. با به دنیا آمدن پسرم "اشکان" چند مدتی از این اوضاع فارغ شدم در این فاصله نیز همسر دوم شوهرم که زن بسیار زیرکی بود تمام دارایی های شوهرم را بالا کشید و به خارج از کشور رفت.
 
پسرم 4 ساله شده بود تا اینکه یک روز تماسی از سبزوار داشتم گوشی را برداشتم صدای خواهرم بود او زنگ زد تا خبر فوت مادرم را به من اطلاع دهد. شوکه و بی رمق شدم من که به پدرم قول داده بودم بعد از ازدواج به سبزوار نخواهم آمد و هیچ گله ای از زندگی خود برایت نخواهم داشت این بار مجبور بودم تا برای تشیع جنازه مادرم به سبزوار برگردم.
 
دلم برای مادر و تمام لجبازی های پدرم تنگ شده بود. به خانه پدر رسیده بودم تمام فامیل برای مراسم عزا در خانه ما بودند با اینکه تازه به 24 سال رسیده بودم اما شکستی که در زندگی خورده بودم مرا به اندازه 10 سال پیرتر کرده بود شادمانی از چهره ام رفته بود به محض دیدن پدر مثل یک کودک خردسال به آغوشش خزیدم و با های های بلند اشک ریختم. با مرگ مادرم ارتباط من و پدر کمی بهتر شد. او از زندگیم پرسید مغرور بودم دوست نداشتم از اوضاع زندگیم با خبر شود. سعی کردم با تعریف های الکی نشان دهم که زندگی خوبی دارم اما انگار او همه چیز را می دانست. گفت یادت هست، گفتم زندگی با این مرد به صلاح تو نیست اما با لجبازی زندگیت را نابود کردی.
 
پسرم که تا قبل از این خانواده ام را ندیده بود با دیدن پدر بزرگش خوشحال به نظر می رسید و پدرم نیز او را بسیار دوست می داشت او که تازه در جریان مشکلات زندگی من قرار گرفته بود گفت درخواست طلاقت را بده، ادامه این زندگی برایت امکانپذیر نیست.
 
این بار به حرف پدرم گوش دادم. 5 سال از زندگیم گذشته بود. زن دوم شوهرم که در این مدت تمام توان خود را برای تلخ کردن اوقات زندگیم بکار بسته بود، به محض اطلاع از دادخواست طلاقم از این خبر خوشحال شد. شوهرم اجازه نداد پسرم با من به شهرستان برگردد. یکسال از موضوع طلاقم که گذشت شوهرم فوت کرد زن دوم شوهرم در این مدت با آزار و اذیت من نامه ای مبنی بر فوت والدین حضانت فرزندم را گرفته بود که به تهران برگشتم و با پیگیری توانستم اشکان را بعد از دو سال از او بگیرم و به سبزوار باز گردم.
 
سه سال از فوت مادرم که گذشت من همچنان در خانه پدر به همراه  پسرم زندگی کردم پدرم تنها بود و البته قصد تجدید فراش را داشت اما به خاطر من نمی توانست ازدواج مجدد داشته باشد. برای راحتی حالش با مهریه ای که از شوهرم گرفته بودم خانه ای اجاره کردم و با پسرم زندگی دو نفره خود را شروع کردیم. در این فاصله نیز خواستگاری پیدا شد با اینکه سه سال از من کوچکتر بود با او ازدواج کردم. اما  انگار این بار هم شانسی از ازدواج نداشتم چرا که بدون تحقیق زن کسی شده بودم  که به لحاظ روانی فرد متعادلی نبود و دائم من و پسرم را کتک میزد تا جایی که  مجبور شدم پسرم را از خود دور کنم و  به خانه پدرم بفرستم تا از شر آزار و اذیت های شوهرم در امان باشد.
 
در همسایگی ما شخصی به نام "حسین سیاه" که فروشنده مواد بود زندگی میکرد دوست نداشتم شوهرم با او رابطه داشته باشد  و سر این موضوع همیشه دعوا داشتیم تا اینکه یک روز بعد از جرو بحث شدید و کتکاری من عملا  برنامه اعتیادش را برملا کرد.
 
 باردار بودم همسرم به راحتی در خانه مواد مصرف می کرد او یک فرد روانی بود خماری و نئشگی برایش یک حال داشت و بدون هیچ دلیلی با کمربند به جانم می افتاد و در حد مرگ مرا کتک میزد.
 
بعد از بدنیا آمدن دخترم به دلیل مصرف مداوم مواد  در محیط خانه، فرزندم بی قراری زیادی داشت. مادر شوهرم می گفت دخترت اعتیاد به دود تریاک پیدا کرده از شوهرم خواستم به مصرفش در محیط خانه خاتمه دهد اما او هیچ توجهی به حرف هایم نداشت. خسته شده بودم قصد جدایی داشتم بدون اینکه او بفهمد شکایت کردم و دادخواست طلاق دادم.  بعد از فهمیدن این موضوع این بار مرا در حد مرگ کتک زد بطوریکه در بیمارستان امداد بستری شدم.
 
هادی همیشه چاقو به کمربندش بسته بود و می دانست که حساسیت زیادی روی فرزندانم دارم برای همین روزی که برای طلاق اقدام کردم چاقو زیر گلوی دخترم گذاشت تا مرا از تصمیمم منصرف کند.
 
دخترم دو ساله شده بود انگار مرا فقط برای بدبختی آفریده بودند هر زمان که شکایت این زندگی را به خانواده ام می کردم می گفتند طلاق بگیر اما از ترس شوهرم هیچ کدام حاضر به پناه دادنم نبودند حتی پدرم.
 
یک شب از شدت دندان درد به خود می پیچیدم شوهرم برای آرام کردن دردم قرصی به من داد که بعد از خوردنش از خود بیخود شدم و درد از وجودم رخت بر بست در همان وقت بود که هادی با خنده مرموزانه ای به من گفت اگر تو را کبوتر جلد خودم نکردم.
 
بعد از هر دردی که به سراغم می آمد هادی همان قرص را به من میداد کم کم وابستگی شدیدی به مصرف قرص پیدا کردم بدنم درد می گرفت و فقط با خوردن همان قرص آرام می شد با چندین بار از مصرف این قرص تمایل به مصرف تریاک پیدا کردم وقتی که به خود آمدم دیدم معتاد شده ام و روزی 3 گرم تریاک را در کنار شوهرم دود می کنم.
 
سه سال از مصرفم گذشته بود به حدی رسیده بودم که تریاک دیگر جوابگوی دردهایم نبود. روزی شوهرم مقداری کراک آورد و گفت من دیگر تریاک مصرف نمی کنم اگر میخواهی از این ماده استفاده کن وگرنه خودت به تنهایی تریاک دود کن.
 
پسرم 10 ساله و دخترم 3 ساله شده بود با اینکه مواد مصرف میکردم اما بی توجه به بچه هایم نبودم. زمانی که به حرف شوهرم نمیکردم او  پسرم را کتک میزد و از خانه بیرون میکرد. بدن پسرم همیشه کبود بود بطوریکه معلمش مرا به مدرسه خواست تا علت کبودی صورت پسرم را بفهمد. مدیر مدرسه را در جریان اعتیاد شوهرم گذاشتم و گفنم که او پسرم را کتک میزند. بعد از آن بود که زمینه های درس خواندن اشکان در مدرسه شبانه روزی فراهم شد و من نیز خوشحال بودم که دیگر هیچ خطری پسرم را تهدید نمی کند.
 
تمام پول هایی که از مهریه و ارثیه ای که از شوهر اولم به من و پسرم رسیده بود همه برای خرید مواد خرج شد و دیگر پولی برای خرید مواد نداشتیم.
 
کم کم شوهرم مرا مجبور به تن فروشی کرد. او مرا به باد کتک می گرفت تا خود را در اختیار مردان قرار دهم. شوهرم به تمام مشتری هایش گفته بود این زن از تهران برای کار آمده و من بادیگارد او هستم. بی غیرتی او به حدی بود که اجازه داد در جلو چشمانش و در منزل خودم این اتفاق بیفتد. بعضی روزها او مرا در اختیار 10 تا 15 نفر قرار می داد. حتی برای شب ها نیز برایم برنامه ریزی کرده بود تا از طریق من کاسبی کند.
 
معتاد بودم پولی نداشتم با اینکه هیچ رضایتی برای انجام این کار نداشتم اما اگر تن به خواسته های او نمی دادم جانم را می گرفت. او یک فرد روانی بود. یک بار که در مقابل خواسته اش پافشاری کردم  دست و پاهایم را به صندلی بست و با سر چاقو روی بدنم  نقاشی می کشید بدنم غرق در خون بود انگار ناله هایم را نمی شنید. برایش فقط پول و مواد مهم بود و از من کار میخواست. 
 
یک سال از تن فروشی من گذشت پول خوبی از این راه نصیب شوهرم شده بود. با جدا شدن پسرم  دیگر دغدغه اذیت شدن او را نداشتم. حالا نوبت به دخترم رسیده بود. می دانست حساسیت ویژه ای روی بچه هایم دارم. او با پولی که از تن فروشی من به دستش رسیده بود با استفاده از تهدید جان دخترم مرا مجبور کرد تا برایش مواد مخدر بفروشم. او مرا برای خرید مواد مخدر کراک و شیشه به تهران و مشهد می فرستاد. معمولا خرید مواد صنعتی با من بود و فروش آن در سبزوار به عهده او بود.
 
در همین فاصله از طریق یکی از دوستانم با دختری 18 ساله آشنا شدم. زمانی که فهمید تن فروشی می کنم او نیز برای این کار رغبت پیدا کرد با آمدن او من تن فروشی را کنار گذاشتم و با معرفی این دختر به جای خودم پورسانت خوبی می گرفتم.
 
این کار همچنان ادامه داشت تا اینکه شوهرم از شدت مصرف مواد دچار توهم می شد. او بسیار بد دل بود خانه ما دو در ورودی و خروجی داشت معمولا هر دو در را قفل میکرد. او موتورش را در راهرو خانه می گذاشت. دخترم بعد از آمدن پدرش به خانه بیشتر در اطراف موتور می گشت. آن روز شیلنگ بنزین موتور را دستکاری کرد و مقدار زیادی بنزین در راهرو خانه روی زمین ریخته بود .
 
هادی به یکباره گفت  مامور پشت پنجره ایستاده و از روی دیوار به داخل حیاط آمد من که تا قبل از این 5 میلیون تومان پول را برای خرید شیشه هزینه کرده بودم، از ترس تمام مواد را در دستشویی ریخت و از بین برد. بعد از آن با پرت کردن پکنیک گاز به سمت موتور که بنزین از آن جاری شده بود خانه ام را به آتش کشید. شوهرم همین اندازه فرصت کرد که دخترم را از پنجره اتاق به داخل کوچه بفرستد تا برای ما کمک بیاورد آتش داخل خانه را فراگرفته بود هیچ کدام از درها باز نمی شد تا خود را نجات دهیم از شدت گرما بیهوش شدم. زمانی که چشم باز کردم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم آتش 65 درصد بدنم را سوزانده بود و شوهرم نیز 75 درصد دچار سوختگی شده بود. من یک ماه و شوهرم نیز دو ماه در  بیمارستان بستری بودیم.
 
در همین زمان بود که خانواده ام از موضوع اعتیاد من مطلع شدند و گفتند که باید از شوهرت جدا شوی اما من زیر بار نرفتم و گفتم زمانی که هنوز درگیر اعتیاد نبودم هیچ کدامتان مرا از ترس شوهرم پناه ندادید الان نیز نیازی به کمک شما ندارم در همین فاصله بستری در بیمارستان هر دو نفر ما ترک کردیم و زمانی که ترخیص شدیم، هادی از تمام ظلم هایی که در حقم کرده بود شرمنده بود و قول داد که دیگر دست از آزار و اذیت های خود بردارد و هیچ موادی مصرف نکند.
 
بعد از 6 ماه از این اتفاق شوهرم مجدد به سمت مصرف مواد مخدر رفت و دوباره رفتارهایش مثل گذشته شد او مجدد با کتک زدن مرا مجبور به مصرف مواد کرد.
 
دیگر تحمل رفتارهای او را نداشتم زمانی در تصمیمم برای جدایی از او پافشاری کردم که فهمیدم با یک زن دیگر در ارتباط است. از وضعیت پسرم مطمئن بودم مشکل اصلی دخترم بود. یک روز صبح در هوای گرگ و میش زمستان دخترم را از خواب بیدار و بدون سرو صدا خانه را ترک کردم و به خانه پدر شوهرم رفتم. دخترم را به آنها سپردم و برای همیشه به تهران رفتم و به واسطه یکی از دوستانم که از وضعیت من مطلع بود در یک شرکت بسته بندی دارو که مدیر آن از بستگانش بود مشغول به کار شدم.
 
با کار کردن به اندازه مصرفم مواد تهیه می کردم و هم زندگی خود را ادامه میدادم. تا اینکه شرکت تعدادی از نیروهای خود را که مطلقه بودند به شرکت های متبوع خود در سراسر کشور منتقل کرد و من را نیز به یکی از شهرهای غربی کشور منتقل کرد.
 
در آنجا با راننده شرکت که پسر 18 ساله ای بود آشنا شدم. برایش جای سوال بود که چرا در حین کار تعرق زیادی دارم و رنگ پریده و بیحال هستم به او اعتماد کردم و گفتم مواد مصرف می کنم با ارتباطی که با او برقرار کردم دیگر دغدغه ای برای تهیه مواد نداشتم.
 
شش ماه از آشنایی من با این پسر گذشته بود. او پیشنهاد ازدواج با من را مطرح کرد ولی پیشنهادش را به دلیل اینکه چندین سال از من کوچکتر بود و از طرفی هنوز از شوهرم طلاق نگرفته بودم، رد کردم. اما او به من کمک کرد که مواد را ترک کنم.
 
بعد از سه سال زمانی که کاملا ترک کرده بودم، به سبزوار آمدم و اولین کاری که کردم این بود که به دیدن پسرم که 15 سال را تمام کرده بود رفتم پسرم از دیدنم شوکه شد اصلا باور نمیکرد که بعد از مدت ها مرا می بیند. او را از خوابگاه گرفتم و همراه خود آوردم و بعد از طریق پدرم متوجه شدم که خانواده شوهرم دخترم را به بهزیستی سپرده اند. نامه سلامت خود را به بهزیستی تحویل داده و دخترم را تحویل گرفتم .
 
بعد از رفتن من شوهرم به علت خرید و فروش مواد مخدر به زندان افتاده بود و من در این فاصله  اقدامات طلاق غیابی را به نتیجه رساندم و با خیالی راحت به کسی که تلاش زیادی برای بهبودی من انجام داد جواب مثبت دادم و با او ازدواج کردم.
 
هم اکنون 10 سال از پاکیم می گذرد و پسرم 23 ساله و دخترم 15 ساله است
 
صحبت من با تمام کسانی که قصد ترک مواد را دارند این است که اگر واقعا اراده  کنند و غیرت به خرج دهند ، می توانند زندگی خود را از نو بسازند. خودم و بچه هایم 23 سال در سختی به سر بردیم اما مطئنم هنوز انسان هایی هستند که می توانی زندگیت را با آن ها بسازی.
 
کد: 5050
 
 برای مطالعه گزارش های بیشتر به قلم الهام شبانی مقدم هم اکنون روی اینجا کلیک کنید
 
 

نظر شما؟
نام:
ايميل:
وب:
عدد روبرو:


0 نظر در صف تاييد است.
• عملکرد اسرارنامه را چگونه ارزیابی می کنید؟








تبليغات