مجله اینترنتی اسرار نامه سبزوار

3 مهر 1397   /   کد مطلب: 20383   /   بازدید: 446   /   نظرات: 3

در گفتگو با همسر شهید محمد نودهی

گزارشی از تکیه شهدای اُحُد سبزوار

گزارشی از تکیه شهدای اُحُد سبزوار
 
ریحانه ریاحی/ مجله اینترنتی اسرارنامه
 
در ایامی که داغدار اباعبداله الحسین هستیم و همچنین از آنجایی که در هفته دفاع مقدس به سر می بریم به سراغ بانویی رفتیم که همسرش را در جنگ از دست داده بود و برای اینکه سهم زینبی خود را در امتداد حماسه حسینی همسر شهید و همه شهدای غیور وطن ایفا کند، همه ساله در ایام محرم میزبان برپایی مراسمات سوگواری سرور و سالار شهیدان  می شود و با عشق به آنها خدمت می کند.
 
همسرش در عملیات کربلای 5؛ در حالی که آمبولانس در اختیارش گذاشته بودند تا شهدا و مجروحان را انتقال دهد، خود به درجه شهادت نائل می شود. شهادتی که از آن آگاه بود و به پاکی خود ایمان آورده بود و ازخانواده اش برای همیشه خداحافظی کرد.
آمبولانس در اختیار او گذاشتند تا مجروحان و شهدای جبهه را انتقال دهد.
 
از سختی زندگی و بزرگ کردن چهار فرزند کوچکش که می گفت اشک در چشمانش حلقه می زد. فرزندانی که هرروز بهانه ی پدرشان را می گرفتند و مادری که هر بار با پاسخ هایی از جمله آسمانی شدن پدرشان، آنها را  آرام می کرد.
 
به امام حسین (ع) عشق زیادی دارد؛ زیبایی عشق او را می توان در منزلش دید که تمام آن را در ایام محرم سیاه پوش می کند. دهه ی اول محرم را در منزل خود با برپایی تکیه ای برای عزاداری، پذیرای مهمانان حسین(ع) می شود.
 
مراسم بی ریا و خالصانه این تکیه باعث شده است که هزاران نفر برای عزاداری و گرفتن حاجاتشان حتی از راه دور به اینجا بیایند.
 
شنیدن تعاریف متعدد از کسانی که حاجت خود را از تکیه شهدای اُحد، تکیه متعلق به همسر شهید نودهی گرفته بودند؛ از جمله شفای بیماران، باردار شدن زنان نابارور، بیکارانی که مشغول به کار شده بودند و همچنین استقبال زیاد مردم در این مراسم سوژه جذابی بود که خبرنگار اسرارنامه را به خود جذب کرد.
اسرار نامه در ادامه متن کامل گفتگو با عصمت دیانتی همسر شهید محمد نودهی را منتشر می کند:
 
 
*پیوند زناشویی محمد و عصمت
 
رفاقت عمو و برادرشوهرم باعث آشنایی من و محمد شد. 14 ساله بودم که عمویم به برادر شوهرم در ابتدا و بعد حاج آقا(پدرم) پیشنهاد این ازدواج را می دهد و از آنجایی که من و محمد هم روستایی بودیم و دورادور شناخت داشتیم این وصلت صورت گرفت. حاصل این ازدواج 5 فرزند بود که یکی از آنها را در 13 روزگی از دست دادیم.
 
 
*دخترانم را زینبی، پسرانم را حسینی تربیت کن
 
یکی از مهمترین درخواست هایی که محمد از من داشت، این بود که «دخترانم را زینب وار، پسرانم را حسین وار تربیت کن.» همچنین همیشه به من توصیه می کرد: حریص مال دنیا نباش و تا می توانی دست مردم را بگیر و به آنها کمک کن.
 
 
*عشق به جنگ برای دفاع از دین و ناموس
 
علاقه شدید محمد به جنگ باعث شد از ابتدای جنگ به جبهه برود. محمد راننده بود و قبل از رفتن به جبهه امرار و معاش خود را از خرید و فروش لباس به وسیله ماشین می گذارند. تا اینکه تصمیم به رفتن برای دفاع از دین و ناموس گرفت و با شروع دفاع مقدس، حرفه ی خود را وقف جنگ و خدمت به رزمندگان کرد.
 
محمد 4 مرتبه به جبهه رفت که در مرتبه آخر به درجه شهادت نائل شد.
 
دفعه اولی که عازم جبهه شد؛ با ماشین، خشکبار و آجیل برای مناطق جنگی برد. مردم با عشق و علاقه وسایل قیمتی خود از جمله طلا، ساعت، پارچه و...را می فروختند و برای مناطق جنگی خوراکی خریداری می کردند و به آنجا می فرستادند.
 
مرتبه دوم مهمات و اسحله و ابزار جنگی، مرتبه سوم مواد غذایی به آن مناطق حمل کرد و دفعه چهارم آمبولانس در اختیار او گذاشتند تا مجروحان و شهدای جبهه را انتقال دهد.
 
 
*کمک های پنهانی محمد در کارهای منزل
 
بعد از ازدواجم با محمد، زمانی که به منزل پدر و اقوامم می رفتم؛ پس از بازگشت میدیدم محمد تمام کارهای خانه از جمله، جارو و نظافت، درست کردن غذا، شستن لباس ها و ....را انجام داده است.
 
در آن زمان کار کردن مرد در خانه جایز نبود و از آنجایی که با خانواده همسرم زندگی می کردیم آنها متوجه کارهای محمد شده بودند و ممانعت می کردند. که بعد از آن محمد شبانه به دور از چشم خانواده اش در ساعاتی که آنها خواب بودند، کارهای مرا انجام می داد.
 
*خداحافظی که از آن آگاه بود
 
محمد آخرین باری که به جبهه عازم می شد، قبل از رفتن به جبهه، عکسی از خود گرفت و موقع خداحافظی آن را به من داد و گفت این بار دیگر برنمی گردم و برای آخرین دفعه خداحافظی کرد و عکس را برای بعد از شهادتش به یادگار گذاشت.
 
آگاه از شهادتش بود و انگار این آگاهی به او وحی شده بود و می گفت برای شهید شدن باید پاک شوی که من این بار این پاکی را در خود حس می کنم.
 
و همانطور که گفته بود، رفت و دیگر زنده برنگشت....
 
 
*زندگی دوباره محمد با شهادت در تابستان 65
 
محمد 25/4/65 در 34 سالگی به شهادت رسید. از آنجایی که شهادتش در تابستان و گرمای شدید هوا بود و پیکرش یک هفته در منطقه رها شده بود، تمام جنازه پر از کرم شده و باد کرده بود طوری که او را تنها از روی ریش های بورش شناسایی کردم.
 
 
*شنیدن آخرین نفس های محمد از پشت تلفن
 
مادرم در روستای نوده صَرصَره ساکن بود و در آنجا کشاورزی می کرد. من و محمد نیز در آنجا هندوانه کاشته بودیم و گاه گاهی به کار کشاورزی مشغول می شدیم. چهارشنبه بود که محمد تماس گرفت و بعد از احوالپرسی پیشنهاد داد که با بچه ها به روستا برویم، در همین لحظه بود که صدای خمپاره آمد و صدای محمد قطع شد. اما من متوجه شهادتش در آن لحظه نشدم. چرا که بارها در حین تماس و صحبت کردنمان صدا قطع می شد، به همین خاطر قطعی تلفن باعث نگرانیم نشد.
 
 
*آگاهی غیرارادی
 
بعدازظهر آن روز که با محمد صحبت کردم، به روستا رفتم و هنگام پیاده شدن از مینی بوس و برداشتن وسایلم خود به خود از ماشین به پایین پرت شدم. احساس کردم کسی مرا به سمت پایین هل داد و همه از افتادن من متعجب شدند که چرا اینگونه پرت شدم؛ در این لحظه بود که استرس و آشوبی در دلم افتاد.
 
بعد از یک هفته، ماشینی از طرف بنیاد شهید به دنبال ما آمد. ابتدا خود را از طرف سپاه معرفی کردند و از سر زمین که در حال درو گندم بودم، ما را سوار ماشین کردند و گفتند همسرتان در منطقه مجروح شده و او را به سبزوار آوردیم. با ورود به محله مان با سیل جمعیت روبه رو شدیم، ولی بازهم ذهنم به شهادت محمد خطور نمی کرد و فکر میکردم طبق عرف همیشگی، شهدا را آورده اند و همسر من طبق گفته آنها مجروح شده است. ولی ناگهان راننده ماشین گفت چون شدت جراحت همسرتان شدید بوده، احتمال شهادتش وجود دارد که در همان لحظه اقوام و دوستان را با لباس سیاه در جلو منزل دیدم و متوجه شهادت محمد شدم.
 
 
*از شهادت محمد خرسند شدم
از رفتن محمد به جبهه بسیار خوشحال بودم و اصلا مانعش نمی شدم. آن زمان نه تنها من، بلکه بیشتر زنان دوست داشتند مردان شان برای دفاع از دین، وطن و ناموسشان در جنگ شرکت کنند. حتی اگر این اجازه را به ما زنان می دادند، ما نیز برای شرکت در جنگ با جان و دل می رفتیم.
 
فقط از آنجایی که محمد خیلی وابسته ی بچه ها بود و بچه ها خیلی او را دوست داشتند؛ تنها سختی من بعد از شهادت محمد، بزرگ کردن فرزندان قد و نیم قدم بود.پاسخ دادن به این سئوال شان که مامان، بابا کجاست؟! برایم بسیار دشوار بود. اکثر شب ها خواب پدرشان را می دیدند و مرا بیدار می کردند که «بابا اومده، تو رو خدا نذار بره و ما رو تنها بذاره.» گرچه خودم از شهادت محمد خرسند بودم ولی دلتنگی ها و بهانه های فرزندانم برایم عذاب آور بود.
 
 
*شهدا کمرنگ شده اند
 
اشک میریزد و می گوید: شهدا رفتند تا دنیا بهتر شود اما نمیدانستند که اوضاع بدتر از قبل می شود. ظلم سراسر دنیا و البته کشورمان را گرفته است. حرفم را هیچکس نمی فهمد و درک نمی کند. شهدا زندگی شان را گذاشتند و برای دفاع از این مملکت رفتند، ولی الان هیچ اسم و رسمی از آنها نیست و بسیار کمرنگ شده اند و تنها شاهد باند و باند بازی در جامعه هستیم و هرکس در فکر خودش است.
 
 
*مخالفت همسایگان، موافقت بنیادشهید
 
یک سال پس از شهادت همسرم، چون منزلی که داشتیم کوچک بود از بنیاد شهید درخواست خانه کردم.  در آن زمان بنیاد شهید 25 دستگاه خانه در محله کوشک و 10 دستگاه در عظیمیان که محله ی فعلی ما است اهدا کرد و منزل فعلی برای ما در نظر گرفته شد که آمدن ما به این خانه هم خود حکایت جالبی دارد. زیرا همسایگان محل که همگی از خانواده شهدا بودند، با آمدن ما به این خانه مخالفت کردند و می گفتند فرزندانم شر هستند و اذیت می کنند و از بنیاد شهید خواسته بودند این خانه را به ما ندهند.
 
اما از آنجایی که بنیادشهید سه مرتبه قرعه کشی کرده بود و هر سه مرتبه همین خانه به نام ما افتاده بود، و سرانجام از تهران دستور داده شد که خانه را در اختیار ما بگذارند و ما را شبانه به اینجا آوردند تا همسایگان متوجه حضور ما نشوند.
 
 
*اولین نذری در ماه محرم به هیئت بنیاد شهید
 
در آن زمان خانواده های شهدا (هیئت بنیاد شهید) به صورت هیئت و دسته در می آمدند و ابتدا به محل ما می آمدند که با چای و میوه پذیرایی می شدند و بعد برای شام به محله کوشک که منزل سایر خانواده های شهید بود، می رفتند.
 
به همسایه ها پیشنهاد دادم که محله ما نیز در اطعام عزاداران محرم مشارکت داشته باشد. اینگونه شد که از سال بعد با همکاری همسایه ها گوسفندی خریدیم و به همت آقای براتی یکی از همسایگان، برای هیئت بنیاد شهید قیمه ای تدارک دیدیم و از آن سال به بعد توانستیم خودمان از هیئت پذیرایی کنیم و کم کم دیگر هیئت خود به خود و بدون تاسوعای هر سال برای ناهار به محل ما می آمد.
 
*خدمت به محبان و دوست داران حسین
 
از زمانی که به این محل آمدم و باتوجه به عشق و علاقه ام به اباعبداله الحسین تا کنون، 10 روز بعدازظهرها به نیت 5 تن ، همسر و پدر و مادرم و شب ها برای نذورات مردم روضه می گیرم.
 
به همین خاطر در محل خانه ام، تکیه ای تحت عنوان شهدای اُحُد راه اندازی کردم که برخی شب ها پیش می آید که تا 2000 نفر را با کمک نذورات مردمی پذیرایی می کنم. اما چندسال پیش بعضی همسایه ها حرفی زدند که دلم بدجور شکست. آنها می گفتند پول های مردم را جمع می کند و به اقوام خودش شام می دهد. این حرف آنقدر برایم سنگین بود که تصمیم گرفتم دیگر مراسمم را برگزار نکنم. تا اینکه یک شب در خواب دیدم که چند نفر درب خانه ام را می زنند و دفتری بزرگ در دست شان است و می گویند چه بخواهی و چه نخواهی نام شما در این طومار نوشته شده است. که من در پاسخ به آنها اشک ریختم  و گفتم دلم شکسته و دیگر نمی خواهم ادامه دهم که گفتند باید برخیزی، ما همه کمکت می کنیم.
 
از خواب که برخاستم به منزل یکی از همسایگان، خانم رضاخانی همسر شهید فروغی رفتم. در آن زمان خانه ها گازکشی نبود و مهندسی برای گازکشی به منزل شهید فروغی آمده بود. خانم رضاخانی از من پرسید که امسال برای مراسمت می خواهی چه کنی؟ که در پاسخش با او درد دل کردم و گفتم: دلم شکسته؛ با این همه زحمت این مراسم را برگزار می کنم و بعد هم این حرف ها را بشنوم.
 
مهندسی که در آنجا بود حرف های مرا شنید و گفت هزینه مراسم روز تاسوعایتان چقدر است، همه ی آن را من تا زمانی که در سبزوار باشم، تقبل می کنم و شما هیچ دغدغه ای از بابت پول نداشته باشید و فقط تدارکات را انجام بدهید.
 
اینگونه بود که چون خواب هم دیده بودم، یا علی گفتم و برای شام تاسوعا چلوگوشتی تدارک دیدیم و بدین ترتیب تا پنج سال با هزینه همان مهندس، عزاداران را در شب تاسوعا پذیرایی کردیم.
 
 
*در عین ناامیدی دوباره امید به قلبم تابید
 
یک سال برای هیئت هیچ کمکی از مردم به من نرسید. فشار زیادی بر دوشم بود و نمی دانستم باید چه کنم؟! باگریه و التماس از خدا خواستم یاریم کند. تا اینکه یک شب که مراسم داشتیم خانومی به اینجا آمد و گفت، نشانی از شما نداشتم و به سختی با نام و مشخصاتتان توانستم منزل تان را پیدا کنم. خوابی دیدم که باید برایتان تعریف می کردم.دیشب چند نفر به خوابم آمدند و گفتند به همسرشهید نودهی بگو چرا نگران است؟ مگر ما نگفتیم ما هستیم و کمکت می کنیم؟ 
 
فردای روزی که آن خانم خوابش را برایم تعریف کرد، به طور ناباورانه ای، پانزده رأس گوسفند از طریق نذورات مردمی برای هیئتمان رسید.
 
*دفاتر حاجات و انتقادات و پیشنهادات
 
یکی از کسانی که از طرف سپاه تهران که هر از گاهی برای بازدید از تکیه شهدای احد به منزل من می آمدند، پیشنهاد داد باتوجه به اینکه مردم در این مراسم کمک می کنند و نذورات می دهند؛ از آنها بخواهید به صورت کتبی در یک دفتر مشخصات و شماره همراه خود را ثبت کنند.
 
از آن زمان، دفاتری با عناوین دفتر حاجات و دفتر انتقادات و پیشنهادات در اختیار کسانی که در مراسم این هیئت شرکت می کنند گذاشته می شود که با استقبال مردم مواجه شده و مرتباً پر می شود.
 
 
 *وقف زمینی برای تکیه شهدای اُحد
 
این خانه ای که اکنون تکیه شهدای احد در آن مسقر می شود، متعلق به وارث است و فرزندانم شاید بعد از مرگ من موافق ادامه ی این مسیر نباشند. به همین خاطر زمینی با پس اندازی خودم خریداری نموده ام و وقف حسینیه کرده ام و از اداره اوقاف سبزوار درخواست کرده ام که ساختن زمین را به عهده بگیرد تا بعد از مرگ من نذورات مردم مثل فرش و ظروف به آنجا انتقال یابد و این تکیه پایدار بماند.
 
در پایان وصیتنامه شهید محمد نودهی منتشر می شود:
 
شجاع ترین انسان کسی است که بر هواهای نفسانی خود غلبه می کند.
 
هدف من از آمدن به جبهه این بود که 1- وظیفه ی هر مسلمان است که در این چنین مواقع در  راه حق و حقیقت جهاد کند. 2- دیگر اینکه خواستم راه شهیدان و برادرانم را در راه حق ادامه داده باشم. 
 
شاید خدای بزرگوار از این بنده حقیر در گذرد و شفاعت مرا کند.
 
دیگر هدفی نداشتم و به یاری امام زمان و عنایت او و یاری کردن خون برادرانم که مظلومانه شهید شده اند، پیام من به مردم و ملت ایران این است که امام را تنها نگذارند و اگر کسی سلاح او را بر زمین انداخت، کسی دیگر آن را بردارد و راه خدا را ادامه دهد.ما باید به راه خودمان ادامه بدهیم و مقاوت کنیم. امام خمینی  والسلام
 
دیگر اینکه از همه ی مردم حلالیت می طلبم و مخصوصا از پدر و مادر و همسر عزیزم حلالیت می طلبم.امیدوارم که مرا حلال کنند و از همسرم میخواهم با فرزاندان مان زینب وار زندگی کند.
 
و از برادر عزیزم می خواهم که اگر شهید شدم و دیگر برنگشتم بار فرزندانم را بر دوش خود بگیرد و نگذارد فرزندانم تنها باشند و با آنها طوری رفتار شود که بتوانند راه پدر خود را بعد از پدرشان ادامه دهند. و همچنین از خوهر عزیزم می خواهم که در بزرگ کردن فرزندانم با همسرم همکاری کند و تربیت آنها کمک کند تا آینده خوبی داشته باشند.
 
دیگر عرض ندارم. امید پیروزی حق بر باطل 
 
 
 
 
 
 
 

نظر شما؟
نام:
ايميل:
وب:
عدد روبرو:


زنده باد خانواده های معظم شهدا
4 مهر 1397 - ساعت 12:31

ولایتمدار
0 مخالف 1 موافق
سلام بر شهدا و خانواده های آن ها
4 مهر 1397 - ساعت 10:47

همسرشهید
0 مخالف 1 موافق
درود بر شرف خاندان شهدا وسلام بر دیانت و صبوری این خاندان
4 مهر 1397 - ساعت 09:24

• عملکرد اسرارنامه را چگونه ارزیابی می کنید؟








تبليغات