مجله اینترنتی اسرار نامه سبزوار

23 آبان 1397   /   کد مطلب: 20639   /   بازدید: 2312   /   نظرات: 0

تکدی گری، اعتیاد و تجاوز تمام سهم این کودک از زندگی/ نگاهی به وضعیت کودکان متکدی در سبزوار

تکدی گری اعتیاد و تجاوز تمام سهم این کودک از زندگی نگاهی به وضعیت کودکان متکدی در سبزوار
الهام شبانی مقدم / مجله اینترنتی اسرارنامه
 
وقتی حرف از کلمه اعتیاد می شود اولین تصوری که در ذهن ما از این کلمه شکل می گیرد آدم های با جثه لاغر و نحیف و یا افراد با سن بالا است.
 
اما چند سال است که به علت های مختلف که مهمترین آن فقر است سن اعتیاد پایین تر رفته و بیشتر نوجوانان و جوانان را درگیر خود ساخته است.  تاسف بار تر این است که در برخی خانواده ها، والدینی هستند که اعتیاد به مصرف مواد مخدر دارند و همین امر سبب شده تا کودکان از همان بدو تولد  ناخواسته  با این پدیده شوم دست و پنجه نرم کنند .
 
حکایت تلخ زیر سرگذشت کودک 9 ساله ای به نام حسن است که همراه مادرش در حاشیه  شهر سبزوار زندگی می کنند. این کودک ناخواسته و با اجبار مادر آلوده به مصرف مواد مخدر شده تا از راه تکدی گری پول مواد خود و مادرش را تهیه کند و حالا به جای بازی با هم سن و سال های خود  باید درد خماری بکشد.
 
گزارش زیر حاصل گفتگوی یک ساعته ما با این کودک است:
 
*   *   *
 
از ترس زبانش بند آمده بود جثه نحیف خود را روی صندلی جمع کرده بود، اشک می ریخت و دائم می گفت عمو بگذار بروم اگر به مادرم پول نرسانم مرا کتک می زند.
 
چهره بچگانه اش نشان می داد که کمتر ازنه سال سن دارد. کنارش نشستم سعی کردم آرامش کنم. دست بر سرش کشیدم. گفتم اینجا هیچ کس تو را اذیت نمی کند. دستانش از شدت ترس یخ شده بود. دستش را گرفتم. لیوان آب و مقداری بیکسویت روی میز بود، نگاهش را به سمت خوراکی ها تعقیب کردم. برایش مقداری بیسکویت آوردم. نگاهی به من انداخت و گفت برای من است؟ گفتم بله.
 
از رنگ و روی زرد و رنجور این پسر بچه ش مشخص بود که او از سوء تغذیه رنج می برد. با خوردن بیکسویت ها انگار رمق به جانش آمد.
 
اسمش حسن بود سن و سالی نداشت اما پسر بسیار با هوشی بود. با اینکه کودک بود و باید در این سن غرق در بازی با هم سن و سالهایش می شد اما مشقت های زندگی به حدی عرصه را برایش تنگ کرده بود که می شد به اندازه یک آدم چهل ساله رنج را در چهره اش دید.
 
نیم ساعتی درکنارش نشستم دستش و را گرفتم تا از حضور آدم هایی که آنجا بودند ترسی نداشته باشد . حسن شروع به صحبت کرد و گفت: مادرم اعتیاد به مصرف هروئین دارد او تا جایی که بتوانند از طریق جمع آوری ضایعات مواد مصرفی خود را تامین می کند، در غیر اینصورت من  را وادار به گدائی می کنند.
 
تمام فکر و ذهنش درگیر مصرف مواد است به مادرم می گویم ما را دوست داری یا مواد را ، می گوید هر چیزی سر جای خودش. وقتی خمار هستم و مواد ندارم از همه بدم می آید. پس سعی کن تا همیشه پول موادم را جمع و جورکنی تا دوستت داشته باشم.
 
حسن از چگونگی تکدی گری در سطح شهر گفت: یک روز در حال بازی با دوستانم بودم مادرم دستم را گرفت و مرا از دوستانم جدا کرد و با خود به سمت قبرستان شهر برد. دستش را محکم می فشردم. دیدن یکسری صحنه ها برایم وحشتاناک بود قبرستان شهر را دوست نداشتم چون مرده زیاد دارد و من از مرده می ترسم.
 
مادرم می گفت دست از شیطنت بر میداری اینجا جای بازی نیست باید تا عصراز بین این مردم پول جمع کنی صورت عبوسش را بهم کشید و اخطار داد که اگر سرت به بازی گرم شود کتک میخوری. قبلا طعم کتک های او را که با شیلنگ داخل حیاط به جان من  افتاده بود را چشیده بودم.
 
مادرم گفت، این جنازه را هر کجا بردند تو هم به دنبال آنها می روی و از مردمی که آنجا هستند پول می گیری.
 
اصرارهای من برای جدا نشدن از مادرم بی فایده بود گفت حسن دست خالی به خانه نیایی که سرو کارت با شلاق است.
 
مادرم رفت همچنان اشک می ریختم. تنها بودم و از ترس کتک نخوردن پشت سر هر جنازه ای که می آوردند، با ترس و لرز راه می رفتم؛ خانه ما فاصله ای با قبرستان نداشت. اما تا به حال تنهایی به آنجا نرفته بودم و در آن لحظات دوست داشتم از این جمعیت که با ناله و فریاد جنازه را همراهی می کردند جدا شوم و به خانه بازگردم. اما صورت عبوس و خمار مادرم هنوز جلو چشمانم بود صدایش در گوشم بود. حسن دست خالی به خانه برنگردی....
 
جنازه را خاک کردند اولین بار بود که گدایی می کردم. از افرادی که پای قبر آن جنازه بودند، پول طلب کردم اما آنها فقط خرما و حلوا داخل پلاستیک گذاشتند و به من دادند. 
 
عصر شده بود اما در این مدت فقط دو هزار تومان جمع کردم و مابقی همه خوراکی بود.
 
قرارمان با مادر جلو جایگاه نماز جمعه بود. در تاریکی هوا مادرم را دیدم و خوشحال شدم . نزدیکم آمد  و پرسید، حسن چقدر کاسب شدی؟  پلاستیک خرما، حلوا و میوه را در دستانم دید . گفتم من فقط دو هزار تومان جمع کردم . صورت خود را بهم کشید و سیلی محکمی زیر گوشم زد و گفت 5 ساعت فقط دو هزار تومان؟
 
عصبانی بود یک گوشم در دست مادر بود تا رسیدن به خانه صورتم از سیلی هایی که خورده بودم سرخ شده بود. او نتوانسته بود پول موادش را جمع کند و من بی نهایت خسته بودم.
 
زانوی غم به بغل داشتم. نگاهم به مادرم بود که از خماری ناله می زد. طاقت ناله های او را نداشتم با خودم گفتم از فردا بهتر کار می کنم تا پول بیشتری را از مردم بگیرم.
 
از فردای آن روز بدون اینکه به مادرم بگویم به داخل شهر می رفتم و در جاهایی که شلوغ بود با گفتن این جملات که مادرم مریض است و گرسنه هستم از مردم گدایی می کردم آخر روز هم به طرف خانه می رفتم. گاهی که پول بیشتری جمع می کردم، چون سواد نداشتم، نمی توانستم بفهمم چه قدر کاسبی کرده ام؟
 
بیشتر وقت ها در خانه مان مادرم را در حالی می دیدم که بساط خود را در گوشه ای از خانه پهن کرده بود و با پدرم مشغول مصرف بودند.
 
بود و نبود ما بچه ها برایشان فرقی نداشت. از من نمی پرسیدند از صبح کجا بودی و چه میکردی؟ اصلا غذا خوردی؟ یک روز که پول بیشتری برده بودم، جیب هایم را خالی کردم تا نگاهش به پول ها افتاد چشمانش برق زد و گفت: الهی دورت بگردم پسرم از صبح سرکار بوده مرا در آغوشش گرفت. لباس هایش بوی هروئین می داد با اینکه از بوی مواد بدم می آید اما محبت مادرم را با همین بوی هروئین دوست دارم.
 
من که سواد نداشتم اما مادرم می گفت 150 هزار تومان کاسب شدم همه آن پول صرف خرید مواد مادر شد هر دوی آنها خوشحال بودند. 
 
حرف های حسن درد داشت در نگاهش حس کودکانه خشکیده بود. سختی روزگار به حدی به این کودک که فقط نه سال از عمرش می گذشت فشار آورده بود که به گفته خودش قابل گفتن نیست.
 
حسن ادامه داد: از آن روز به بعد، مادرم من را برای گدائی با خودش به داخل شهر می برد و در جاهای شلوغ مرا رها می کرد و خودش هم به خیابان دیگر می رفت تا پول مواد خود را به دست آورد. پایان هر روز درآمد هر دو  نفرمان تقریبا 200 هزار تومان می شد که با این پول می توانستیم بهترین غذا و لباس ها را بخریم اما مادرم همه پول را خودش به تنهایی بر میداشت و با خرید مواد همه را دود می کرد.
 
زمانی که برای گدائی به داخل شهر می رفتم دلم نمی خواست از مادرم جدا شوم خطر همیشه مرا تهدید میکرد.
 
در اینجا حسن به سکوتی همراه با بغض فرو رفت. گمان میکنم چیزی در درون این کودک را زجر می دهد. سرانجام سکوتش را شکست و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: من از مردان بزرگ می ترسم. به او گفتم از چه چیزی ترس داری؟ حسن چشمانش را به زمین دوخت و از آنچه که او را زجر می داد شرم کرد .
 
حسن ادامه داد : زمانی که در پارک گدائی می کردم و بچه ها را در کنار پدر و مادرشان میدیدم صدای خنده های بچه ها، دویدن و بازی آنها در فضای پارک حسرت بر دل من می گذاشت. ای کاش من هم مانند این بچه ها ذره ای آرامش می داشتم. اما مادر من همیشه یا خمار مواد بود یا در نئشگی به سر می برد. 
 
انگار این حرف ها برایش عقده شده بود به دنبال کسی بود تا برایش صحبت کند. خودش می گفت تا به حال این حرف ها را از ترس مادر به هیچ کس نگفته چون اگر به گوش او می رسید کتک مفصلی می خورد.
 
 حسن در یکی از روزها در حین تکدی گری در سطح شهر توسط نیروهای گشت ستاد جمع آوری متکدیان دستگیر و به موسسه جمع آوری و ساماندهی متکدیان سبزوار آورده می شود. با بررسی های اولیه زندگی این کودک و مشکلات پیش روی او مشخص و موسسه برای بهبود او آستین بالا می زند . 
 
*   *    *
 
کودکان متکدی زندگی فضاحت باری دارند
 
مدیر عامل موسسه جمع آوری و ساماندهی متکدیان سبزوار درباره زندگی کودکانی همچون حسن به ما گفت: کودکان متکدی زندگی فضاحت باری را تجربه و بیشترین آسیب را می بینند چرا که اکثر خانواده های متکدی درگیر اعتیاد به مواد مخدر هستند. 
 
علیرضا دیواندری ادامه داد: تاکنون تعداد هزارو 590 متکدی توسط نیروهای ستاد از سطح شهر جمع آوری شده اند که از این تعداد 44 نفر کودکان و نوجوانان زیر 15 سال هستند.
 
وی گفت: اکثر این کودکان تحت فشار خانواده مجبور به تکدی گری می شوند و متاسفانه خانواده با معتاد کردن کودک او را یک مصرف کننده بار می آورند تا برای تهیه مواد مخدر خود گدایی کند و مابقی پول خود را نیز در اختیار خانواده قرار دهد .
 
او افزود: به لحاظ عواطف انسانی مردم به کودکان متکدی کمک زیادی می کنند بطوریکه بر اساس میانگینی که از کودکان ارجاع شده به این موسسه به دست آورده ایم، روزانه تا 250 هزارتومان از محل تکدی گری، درآمد دارند. 
 
مدیر عامل موسسه جمع آوری و ساماندهی متکدیان سبزوار ادامه داد: متاسفانه در کنار تکدی گری ، برخی از خانواده های معتاد کودکان خود را برای سوء استفاده جنسی نیز در اختیار مواد فروشان قرار می دهند که آسیب روحی شدیدی به این بچه ها وارد می شود.
 
دیواندری گفت: از تعداد کودکان متکدی جمع آوری شده توسط این موسسه در سبزوار تعداد 5 کودک زیر 10 سال فاقد سرپرست بودند که با هماهنگی بهزیستی شهرستان به مراکز نگهدای مشهد منتقل شده اند.
 
او گفت: برای مابقی بچه ها نیز از سرپرست آنها تعهد گرفته شد که در صورت مشاهده مجدد تکدی گری در سطح شهر به مراجع قضایی معرفی می شوند.
 
وی افزود: در رابطه با گزارش زندگی حسن، مادر این بچه اعتیاد شدیدی به مصرف مواد مخدر مختلف دارد. حسن به اجبار مادر گدایی می کند و متاسفانه این مادر معتاد کودک خود را نیز معتاد به مصرف مواد مخدر کرده تا همان طور که گفتم برایش تکدی گری کند.
 
وی یادآور شد: طبق تحقیقاتی ک توسط نیروهای گشت ستاد جمع آوری متکدیان از محل زندگی حسن صورت گرفت همسایه ها اذعان کرده اند که منزل آنها خانه تیمی است و افراد زیادی برای مقاصد پلیدی در رفت و آمد هستند. و متاسفانه این کودک 9 ساله بوسیله مادرش به فروش می رسد و مورد سوء استفاده جنسی نیز قرار گرفته است .
 
دیواندری ادامه داد: زمانی که مادر این کودک را به موسسه خواستیم و نتایج تحقیقات از محل را اعلام کردیم او منکر اجبار در تکدی گری فرزندش شد اما ما نامه ای مبنی بر عدم صلاحیت او برای سرپرستی فرزندش را صادر کردیم.
 
وی گفت: مادر این کودک از موسسه مهلت خواست تا خود را اصلاح کند و خوشبختانه با ورود یکی از خیران به این موضوع اقدامات بستری مادر حسن در کمپ ترک اعتیاد در تهران فراهم شد. همچنین اقدامات ترک حسن نیز در منزل شخصی این خیر انجام شد و ما امیدواریم با کمک این خیر زندگی این خانواده بهبود یابد و انان زندگی تازه ای را شروع کنند.
 
برای مطالعه گزارش های بیشتر به قلم الهام شبانی مقدم هم اکنون روی اینجا کلیک کنید.

نظر شما؟
نام:
ايميل:
وب:
عدد روبرو:


0 نظر در صف تاييد است.
• عملکرد اسرارنامه را چگونه ارزیابی می کنید؟








تبليغات