مجله اینترنتی اسرار نامه سبزوار

18 دي 1397   /   کد مطلب: 21194   /   بازدید: 157   /   نظرات: 0

فرجام نیک یک بنای تاریخی در سبزوار / پای صحبت میراث داران خوشفکر خانه الداغی (2)

فرجام نیک یک بنای تاریخی در سبزوار  پای صحبت میراث داران خوشفکر خانه الداغی 2
امید برومندی، سمیرا واعظی نژاد / مجله اینترنتی اسرارنامه
 
 
قسمت دوم:
 
شخصیت مرحوم حاج میرزا مهدی الداغی
 
محبوبیت مرحوم الداغی در بین مردم 
ژاله الداغی: زمانی که بچه بودم خیلی وقت ها به پدرم می گفتم خانه مان یا دکور و صندلی هایمان را عوض کنیم. پدرم می گفت مردم به خاطر من به این خانه می آیند نه به خاطر صندلی این خانه. در آن زمان مفهوم این حرف را نمی فهمیدم و سعی می کردم فقط تغییری در این خانه بدهم و بعد ها متوجه شدم معنی این حرف چقدر عمیق است. 
 
پدرم همیشه با روی باز هر کاری از دستش بر می آمد برای افراد انجام می داد و  سعی می کرد به هر طریقی چه از نظر روحی، پشتیبانی، معنوی و یا مادی برای دیگران کاری انجام دهد.
 
پدرم هیچوقت هیچ چیزی را به تنهایی برای خود نمی خواست یعنی بدین گونه نبود که بگوید خانه بزرگ، حمام تمیز، آب سالم و ... را فقط من داشته باشم به همین دلیل هر جایی می رفت سعی می کرد با کمک همان مردم برایشان حمام یا مسجد درست کند. در آن زمان شاید خیلی ها متوجه این طرز فکر نبودند اما پدرم سعی می کرد دست مردم را بگیرد و بالا بکشد.
 
الان که فکر می کنم می بینم طرز فکر و دیدگاهش نسبت به زندگی در آن زمان یعنی شصت، هفتاد سال پیش در جامعه ای که اکثراً سطح سواد خیلی پایینی داشتند، خیلی بالا بوده است و این طرز فکر ایشان روی ما نیز تاثیر گذاشته بود.
 
 
 
حاج میرزا مهدی الداغی شخصیت پرنفوذ اجتماعی، فرهنگی، سیاسی شهر سبزوار 
 
موسی الرضا دانایی: ایستگاه تحقیقات کشارزی سبزوار، اولین ایستگاه درشرق کشور و سومین ایستگاه در ایران از نظر قدمت است که بر اساس  تحقیقات انجام شده  با هزینه شخصی حاج میرزا مهدی الداغی در جاده فسنقر ایجاد شده است که البته جاده فسنقر نیز با همت ایشان کشیده شده بود.
 
در قدیم ریزگردهایی که در سبزوار وجود داشت از حال حاضر زاهدان بیشتر بود و این ایستگاه برای جلوگیری از شن های روان ایجاد شد و تاغ هایی که بعد از آن کاشته شد به نجات جان مردم سبزوار آمدند.
 
در آن زمان ارتباط جنوب سبزوار با سبزوار برای دو، سه ماهی قطع بود و آب کال شور نیز خیلی زیاد بود و بسیاری از مردم در دهانه کال گرفتار می شدند و گاهی اوقات جان و اموالشان از دست می رفت. به همین خاطر در این مسیر جاده و پلی برای عبور و مرور مردم و همچنین ایستگاه تحقیقات کشاورزی را برای جلوگیری از پیشروی شن های روان ایجاد کردند.
 
هاله الداغی: یکی از آشناها که استاد دانشگاه در شمال کشور است می گفت در سال 54 وقتی فرح پهلوی به سبزوار آمد، در فرمانداری جلسه ای گرفتند حول این موضوع که چه کار می توانیم انجام دهیم تا سبزوار رونق بگیرد و عاملی که مانع پیشرفت سبزوار بود را خاک هایی که وارد سبزوار می شد دانستند. در آن جلسه به این نتیجه می رسند که بهترین کار این است که تاغ کاری شود و آن استادی که در آن زمان سمتی داشته، بعدها برایمان تعریف کرد که کاشت تاغ ها در سبزوار پیشنهاد مرحوم الداغی بوده است و همه نیز آن را پذیرفته اند و در آن زمان تاغ ها را داخل گلدان های پلاستیکی کوچکی می کاشتند و دانش آموزان پیشاهنگی گلدان ها را به منطقه می بردند و در خاک می کاشته اند. 
 
در آن زمان پدرم زمینی در منطقه جنوب سبزوار را برای ایجاد ایستگاه تحقیقات کشاورزی، هدیه داد که در سال های بعد برای مدتی اردوگاه افغانی ها بود و مدتی نیز زابلی ها در آن جا بودند و در حال حاضر اداره جهاد کشاورزی فعالیت های دیگری درآن جا انجام می دهند. 
 
لاله الداغی: از پدرم شنیدم زمانی که سجل (شناسنامه) صادر می کردند، از آن جهت که مردم کار داشتند و نمی توانستند برای ثبت سه جلد به شهر بروند پدرم برای راحت شدن کار کسانی که روی زمین ها کار می کردند، مامورها را به باغ قلعه نو می برده و مردم قلعه نو با خانواده هایشان می آمدند و بعد از اعلام مشخصاتشان شناسنامه دریافت می کردند.
 
موسی الرضا دانایی: در آن زمان خیلی از مردم سبزوار که مشکلی پیدا می کردند، به دادگاه نمی رفتند و از آن جهت که حاج میرزا  مورد قبول عامه بوده و او را به حکمیت قبول داشتند نزد وی می آمدند و حاج میرزا برایشان حد مشخص می کرد. مثل کارشناس رسمی دادگستری و ادارات و آن ها نیز حکم را می پذیرفتند. به این شکل حاج میرزا بیش از چندین مورد نزاع های سختی که زخمی هم داشته است را داوری کرده و بین طرفین را اصلاح کرده است. 
 
شخصی که عمری در سبزوار مسئولیت داشته است و نمی خواهد نامی از وی برده شود،  تحقیقاتی در مورد شخصیت مرحوم الداغی انجام داده و می گوید:  حاج میرزا مصلح مردم سبزوار بود و درب خانه او از اذان صبح تا پاسی از شب باز بوده و علاوه بر حاجت های مالی و ...شاید بیش از چندین مورد نزاع هایی که منجر به مرگ می شدند را به شیوه کدخدا منشانه صلح و سازش داده است و به عبارتی این خانه محکمه و دادگاهی برای مردم آن زمان بوده است. از اختلافات قوم و قبیله ای گرفته تا اختلافات خانوادگی را با ریش سفیدی و مشاوره و راهنمایی و اصلاح حل می کرده است. 
 
 
همکاری در احداث باغ ملی
 
 
موسی الرضا دانایی: یکی از خدمات ماندگاری که مرحوم الداغی برای سبزوار انجام داده کمک به احداث باغ ملی این شهر است. اگر دقت کرده باشید از فلکه طالقانی(طبس) و شاید هم از شهرک توحید تا خیابان اسرار بیشتر از 200 متر شیب وجود دارد و الان تقاطع خیابان بیهق و اسرار گود و شیب است، بازارچه پله دارد و بیشتر این ها در گودی قرار دارند و شیب دارند که این شیب به خاطر عوارض طبیعی است که در شهر بوده است. زمانی که شهر در این منطقه شکل می گیرد و به تدریج گسترش می یابد، مجبور می شوند برای خیابان کشی، خاکریزی کنند تا خیابان ها را بسازند.
 
محل قرار گیری باغ ملی نیز در گودی قرار داشته است و برای این که این فضای تفریحی را ایجاد کنند حاج مهدی الداغی دهقان هایشان را با الاغ هایشان بسیج کردند تا به مدت یک هفته این گودال را خاکریزی کرده و هم سطح خیابان کنند و بدین ترتیب باغ ملی ایجاد می شود. دکتر قاسم غنی نیز درخت های کاج را از خواف می آورند و این موضوعات در کتاب خاطرات وی نیز آمده است. در نهایت این که در شکل گیری باغ ملی سبزوار حاج مهدی نقش اساسی داشته اند.
 
 
هاله الداغی: فرمانداری را نیز که زمینش گود بوده است به همین ترتیب پر کردند. 
 
لاله: در زمان های قدیم کسانی که سواد داشتند را میرزا می گفتند اما پدر من در شناسنامه اش میرزا مهدی ثبت شده بود و میرزا لقب ایشان نبود.
 
پدرم هر کاری می کرد فقط برای مردم بود و از آن جهت که عضو انجمن شهر بود، به روستاها و خانه کدخدا یا بزرگ آن روستا می رفت تا مشکلات مردم را حل کند. اما وقتی می دید به خاطر رفت و آمدهای زیاد ممکن است مزاحمتی برای میزبانان ایجاد شود، ملکی برای خودش می خرید و آن را می ساخت تا مردم به خانه خودش بیایند. 
 
پدرم در آن زمان همچنین بانی ایجاد مرکز تلفن، مرکز ژاندارمری، مدرسه، مسجد، حمام و... در برخی روستاهای محل رفت و آمدشان شد. البته نه این که پدرم هزینه کامل آن را پرداخت کرده باشد بلکه پولش را از خود مردم می گرفتند اما فکر و ایده اش از پدرم بود. مثلا اگر می خواستند مسجدی یا مدرسه ای  بسازند یکی زمینش را می داد و یکی پول آن را و اگر کسی هم توانایی مالی نداشته مثلا کارهای بنایی اش را انجام می داد و ... . خود پدرم نیز کمک می کردند. 
 
طبس یکی از آن روستاهایی بود که پدرم به آن جا می رفت. در آن سال ها یعنی سال 1312 شاید خیلی از شهرها مدرسه نداشتند ولی پدرم در طبس مدرسه حاج شمس الدین را با کمک اهالی آن جا دایر کرد. مثلا یکی از اهالی طبس خانه اش را اهدا می کند و از آن پس از روستاهای اطراف برای درس خواندن به آن جا می آمدند.
 
موسی الرضا دانایی: مدرسه حاج شمس الدین طبس، مدرسه ای ماندگار شده است که از آن جهت که در آموزش و پرورش به عنوان یک بنای میراثی  به ثبت رسیده است، دیگر حق تخریب آن را ندارند و تقریبا می شود گفت قدیمی ترین مدرسه در سبزوار است.
 
 
نقش همسران حاج میرزا مهدی الداغی / دیدگاه مرحوم الداغی به نقش و حضور زن در جامعه 
 
لاله الداغی: پدرم در سن 16 سالگی با دختر دایی 14 ساله اش به نام عطیه خانم ازدواج می کند . دایی پدرم حاج شیخ علیرضا مدرسی، معمم و مدرس مدرسه فخریه سبزوار (مدرس درس علوم دینی) بوده  و اموالش شامل ملک، آب و ... به تنها فرزندش عطیه می رسد که عطیه نیز پس از ازدواج با پدرم همیشه از نظر کمک های مالی یار و یاور او بوده و اموالش را بی دریغ در اختیار حاج میرزا می گذاشته است. متقابلا پدرم نیز آنقدر عطیه خانم را دوست داشته که باغ قلعه نو را به عشق او درست می کند و ما قصد داریم اگر توفیق شود آن باغ را نیز بازسازی کنیم.
 
ساخت باغ قلعه نو نیز البته ماجرای جالبی دارد و مربوط به زمانی است که پدربزرگم (پدر حاج مهدی الداغی) فوت می کند و باغ پدری بین برادرها و خواهرها تقسیم می شود و مادرشوهر و جاری ها و... همه با هم زندگی می کردند و رفت آمدها بیشتر بوده و در این بین گویا یکی از ساکنان خانه رفتاری دارد که عطیه خانم ناراحت می شود. پدرم نیز به همین خاطر در آن سال باغی را در دو هکتار زمین در قلعه نو می سازد که بنایش مشابه بنای خانه اقای جعفرزاده در خیابان بیهق است که دو طبقه دارد و سر در این بنا دو شعر زیر با کاشی طراحی شده است:
 
 بالای سرم نام تو را نقش نمودم  *  یعنی که سر من به فدای قدم توست   
 
با كس مگوي راز دل خود، گمان مدار *  كز صد هزار دوست، يكي محرم اوفتد
 
بعد از آن عطیه خانم به بیماری قند و ... مبتلا می شود و چون در آن زمان این بیماری مانند امروز قابل کنترل و درمان نبوده، فوت می کنند. پدرم نیز پس از فوت همسرشان با مادر من ایران رضایی ازدواج می کنند. 
 
زمانی که عطیه فوت می کند بچه هایشان ازدواج کرده بودند و بعد از مدتی این خانه بی سر و سامان می شود به همین خاطر مادر عطیه خانم (یعنی زن دایی پدرم ) به پدرم می گوید تو نمی توانی بدین گونه این خانه را بچرخانی و بهتر است دوباره ازدواج کنی و تنها کسی که به خاطر کدبانویی و شخصیت و مدیریتی که دارد، می تواند این خانه و کاشانه شما را نگه دارد فلانی است و بدین ترتیب برای ازدواج مجدد پدرم، مادر مرا پیشنهاد می دهد. مادرم نیز از خانواده های سرشناس سبزوار بودند که با خانواده پدرم نسبت فامیلی داشتند و همدیگر را می شناختند.
 
 
یکی از دلایلی که باعث شد در این خانه باز بماند و مردم مرتباً به این خانه رفت و آمد داشته باشند حضور مادرم بود و به عبارتی صبر و حوصله مادر من باعث شد این خانه و کاشانه پایدار بماند و بچه های همسر اول پدرم اینجا را همچنان خانه خودشان می دانستند. فرزندان و نوه های عطیه خانم همیشه به ما می گویند خدا مادرتان را بیامرزد، اگر  فرد دیگری می بود اجازه نمی داد ما این قدر در این خانه احساس راحتی داشته باشیم و هر وقت دلمان می خواهد بیاییم. هیچ گاه این گونه نبود که مادرم بخواهد ما را از آن ها یا آن ها را از ما جدا کند و آن بنیانی که از قبل بود را حفظ کرد و حتی برای رفت و آمد زیاد مردم نیز به این خانه هیچ وقت مشکلی نداشت و رو ترش نکرد.
 
پدرم همیشه نگاه محترمانه ای به خانم ها داشت و با اینکه آن زمان داشتن چند همسر برای مردان، رایج بوده است، هیچ گاه همزمان دو همسر نداشتند و تنها بعد از فوت همسر اولش، با مادر من ازدواج می کند. 
 
همچنین به خاطر امنیت و احترامی که در مزارعش برای کارگران به خصوص خانم ها برقرار می کرد، اگر تعدادی خانم را می فرستاد تا روی زمین هایش کار کنند حتما دو مرد معتمد را نیز همراهشان می گذاشت تا علاوه بر کار کردن نگهبان آنها نیز باشند. به طور کل او همیشه حواسش به امنیت نیروهایی که برایش کار می کردند بود و به همین دلیل دختران دهقان هایی که می خواستند برای جمع کردن بادمجان، پنبه، زیره و ... روی زمین های کسی کار کنند، می گفتند پدر و مادرهایمان تاکید می کنند  که اگر می خواهیم کار کنیم فقط در صحرای حاج آقای الداغی باید کار کنیم.  
 
ژاله الداغی : پدرم دیدگاهش اصلا بدین گونه نبود که زن خودش را از جامعه عقب نگه دارد و مخفی کند به همین خاطر ما بیشتر مواقع در معرض رفت و آمدهایی که به خانه مان انجام می شد بودیم و اینطور نبود که بخواهد مانند رسم قدیمی ها دختران و زنان را حتماً درداخل اندرونی پنهان کند. حتی پدرم هیچ وقت ما را مجبور نمی کرد که حجاب سختی داشته باشیم و منظورش از، حجاب درونی بود و همیشه می گفت من می دانم دخترانم را چگونه تربیت کرده ام.
 
 
کتاب های نگاشته شده در مورد مرحوم الداغی و صحت اطلاعات آن ها 
 
ژاله الداغی: از کتاب هایی که در مورد پدرم و این خانه مطالبی نگاشته شده است کتاب کلیدر و قیام افسران خراسان است و ما از کتاب های دیگری که در این باره صحبت کرده باشند، خبر نداریم.
 
لاله الداغی: نویسنده کتاب افسران خراسان یعنی سرهنگ شفائی در زمان شاه عضو حزب توده بوده و به روسیه فرار می کند. وی پس از انقلاب به ایران برمی گردد و کتابش را چاپ می کند. وی در خاطراتش در مورد کمک های پدرم به افرادی که نیاز به کمک داشتند از جمله خود سرهنگ شفائی مطالبی می نویسد.
 
فکر می کنم در حدود 28 مرداد 32 بود که اعضای حزب توده را دستگیر و زندانی می کرده اند. در آن زمان سه چهار  نفر بوده اند که برنامه ریزی می کنند از ایران خارج شوند. قبل از خروجشان در سبزواربه دنبال جای امنی می گردند که به آن ها گفتند تنها مکان امن در سبزوار و تنها کسی که می تواند از شما محافظت کند حاج اقای الداغی است. پس از این که به پدرم معرفی می شوند، می گویند به کمک نیاز دارند و جای امنی می خواهند و از این موضوع که حزب توده بوده اند صحبتی نمی کنند. پدرم نیز آن ها را به باغ قلعه نو می برند. وقتی ژاندارمری می آید که آن ها را دستگیر کند پدرم می گوید شما نمی توانید مهمانِ خانه من را دستگیر کنید مگر این که از روی جنازه من رد شوید و این حرف پدرم آنقدر قدرت داشته است که آن ها نتوانسته اند بیایند و داخل ساختمان را بگردند. آن چند نفر دو سه روز در باغ قلعه نو می مانند و بعدا مخفیانه از ایران خارج می شوند و سالها در شوروی زندگی می کنند و بعد از این که انقلاب می شود و به ایران برمی گردند کتاب قیام افسران خراسان توسط یکی از آن ها نوشته می شود. 
 
 
کتاب کلیدر و مرحوم الداغی
 
 
لاله الداغی: آن اوایل که آقای دولت آبادی کتابش را چاپ کردند کتابی دو جلدی و چهار قمستی بود یعنی یک و دو در یک جلد و سه و چهار در یک جلد، سپس آن را توسعه داد و ده جلدی شد. آن دو جلدی که برای پدرم فرستاده بود  را یکی از برادران «گل محمد» از پدرم گرفت و برد. او تنها کسی بود که از خانواده گل محمد زنده مانده بود.
 
داستان اصلی کتاب کلیدر اتفاق افتاده است اما آنچه در کتاب نقل می شود عین واقعیت نیست. ما با خانواده خان نجف که نامی از آن ها در کتاب آمده است دوست هستیم و همسر ایشان نیز زنده هستند و می گویند اصلا جریان آن گونه که در کلیدر آمده نیست ولی آقای دولت آبادی می خواسته اند این داستان را به عنوان یک اتفاق تاریخی در خراسان بنویسند و هدفشان این بوده است که مسائل ارباب رعیتی را بیشتر نشان دهند و خود آقای دولت آبادی نیز گفته اند که من فقط یک داستان نوشته ام. 
 
چند سال قبل وقتی اسمی ازکتاب کلیدر می آمد بعضی از مردم که پدرم را نمی شناختند، با دید دیگری به ما نگاه می کردند و یکی از دلایلی که باعث شد ما این خانه را مرمت کنیم و شخصیت و کارهایی که پدرم انجام داده است را معرفی نماییم آن حس ها و نگاه ها و برخوردها بود. به این خاطر که بعد از انقلاب عملکردهای پدرم معرفی نشد زیرا به عنوان فئودال شناخته می شد و نگاه ها نسبت به او منفی شده بود و آن همه خدماتی که پدرم انجام داده بود نادیده گرفته می شد و این کتاب و نگاه ها و دیدگاه ها باعث شد ما این کار را شروع کنیم.
 
ژاله الداغی: در کلیدر پدر من به عنوان یک اربابی در منطقه خراسان معرفی می شود و یکی از نقش های مهم را دارد اما از آن جهت که کلیدر یک کتاب رمان است بخشی از مطالب آن صحیح است اما برخی جاها نیز دست کاری شده است و خود آقای دولت آبادی هم در جاهایی گفته، که من نمی خواستم بگویم آقای الداغی این ویژگی ها را داشته، فقط می خواستم بگویم معمولا یک ارباب در این منطقه از کشور چگونه بوده است.
 
آقای دولت آبادی اولین چاپ کتابش را برای پدرم فرستاد و پدرم خیلی ناراحت شد و به ایشان گفت چرا با این همه افراد صحبت کردید اما با من هیچ صحبتی نداشتید؟ پس از آن بود که آقای دولت آبادی این توضیح را عنوان کرد که  من نمی خواستم شخص شما را معرفی کنم فقط می خواستم یک ارباب را در آن منطقه نشان دهم و بگویم یک ارباب چه قدرتهایی داشته است و چه کارهایی می توانسته انجام دهد. اما تا روزی که پدرم زنده بود دلش می خواست با آقای دولت آبادی صحبت کاملی داشته باشد و واقعیت های دیگری را بگوید ولی این اتفاق نیافتاد و میسر نشد و تا پایان عمر یک گلایه مندی از آقای دولت آبادی داشتند.
 
اگر شرایط فراهم باشد در روز افتتاحیه این خانه حتما از آقای دولت آبادی دعوت خواهیم کرد و گلایه هایمان را در آن جا به ایشان خواهیم گفت. شاید هم به نوعی باید از ایشان تقدیر کنیم چون کاری که ایشان کردند باعث شد این حس در ما ایجاد شود و ما بخواهیم این میراث را حفظ کنیم. به نوعی تقدیر و گلایه با هم خواهد بود که این انگیزه را در ما ایجاد کرده اند.
 
 
کار و فعالیت فرزندان مرحوم الداغی
 
لاله الداغی: از آنجایی که پدرم بعد از فوت همسر اولشان با مادر ما ازدواج کرد، ما فرزندان نسل دوم این خانواده هستیم. خواهر و برادرهایم که نتیجه ازدواج اول پدرم هستند تحصیلاتشان کمتر بود چون در آن زمان شرایط ایجاب می کرد و تحصیلات چندان اهمیت نداشت اما پدرم همیشه به ما می گفت این دوره در حال تغییر است و شما باید درستان را بخوانید تا به جایی برسید، مهم نیست در آینده چقدر حقوق می گیرید اما باید درستان را بخوانید.
 
پدرم همیشه سعی می کرد ما را در جامعه پر و بال بدهد چون به خاطر کهولت سن می دانست نمی تواند ما را در سنین بالاتر ببیند و راهنمایی مان کند و همیشه نگران این بود که آینده ما به خطر بیافتد. و از ما می خواست که خودمان کارهای مربوط به مدرسه مان را انجام دهیم و مثلا به معلم و مدیر و ... تلفن کنیم، صحبت کنیم و به ما می گفت شما باید این کار را انجام دهید چون ممکن است من فردا نباشم. این حرفش را هیچ وقت فراموش نمی کنم که همیشه می گفت نباید از هیچ چیز بترسید اگر بترسید دختر من نیستید. این صحبت های پدرم خیلی برای ما تاثیرگذار بود. 
 
اما سیستم خانه ما در زمان کودکی و نوجوانیمان به گونه ای بود که همیشه کسان دیگری بودند که کارها و خریدهای منزل را انجام می دادند و ما حتی ظرف هم نمی شستیم. همین باعث شده بود پدرم کمی نگران ما باشد زیرا گمان می کرد اصلا نمی توانیم از خودمان مراقبت کنیم. زمانی که دیپلم گرفتم، خواهرم در تهران دانشجو بود و من هم به تهران رفتم تا در کلاس های کنکور شرکت کنم.  بعد از سه، چهار ماه پدرم برای دیدنمان به تهران آمد. وقتی استقلال ما و اینکه به خوبی روی پای خود ایستاده ایم را دید، تا سه چهار روز حالتی داشت که انگار به شُک فرو رفته بود و به همه با حالت تعجب می گفت دختر های من رفته اند خرید. جارو می کنند، آشپزی می کنند و... . در آن زمان یک حالت آرامشی به پدرم دست داده بود و می گفت من خیلی خیالم راحت شد که شما روی پای خودتان ایستاده اید و در همان مسافرتش بود که پدرم در تهران و در کنار ما فوت کرد.
 
او همیشه خاطره ای تعریف می کرد مبنی بر اینکه چگونه زمانی که جوانی هفده یا هجده ساله بوده است، پدربزرگم به او پشت داده و مسئولیت بخشی از کارها را به پسر جوانش سپرده تا او شخصیت مستقلی پیدا کند و بتواند روی پای خودش بایستد. و حالا که ما نگاه می کنیم می بینیم که انگار همان شیوه پدربزرگ را، پدر ما هم برای ما که کوچکترین دخترانش بودیم اجرا کرده بود و ترتیبی داده بود که توانایی هایمان را بشناسیم و اعتماد به نفسمان بالا برود.
 
خواهرم ژاله نیز در اتریش سکونت دارد، در وین پایتخت این کشور، انجمنی را تاسیس کرده که از خانم های بیکار و تازه وارد به وین حمایت می کنند و آن ها را راهنمایی می کنند که کجا کار کنند و چگونگی راه و کار زندگی را در آن جا یاد بگیرند. 
 

نظر شما؟
نام:
ايميل:
وب:
عدد روبرو:


0 نظر در صف تاييد است.
• عملکرد اسرارنامه را چگونه ارزیابی می کنید؟








تبليغات