مجله اینترنتی اسرار نامه سبزوار

عمومی   /   11 آبان 1397   /   کد مطلب: 20538   /   بازدید: 2217   /   نظرات: 0

وقتی می توان جانی را نجات داد

به بند آزادي

به بند آزادي

اين روزها درهياهوي همه دغدغه ها و مشكلات ريز و درشتي كه ما را درگير كرده­ است هنوز هم مهرورزاني هستند كه رنج و محنت ديگران را به جان ودل مي­ خرند تا آسايش و شادماني ديگران مرهم جان شان شود.
بانوي خيري كه علي رغم تمام فشارهاي مالي زندگي، از حصار افکار روزمره به در آمده و با عزمی جزم، بدون هیچ پشتوانه­ ای، تمام همت خود را صرف این نموده است تا باری از روی دوش مردم بر می دارد. آری سخن از انسان شریفی است که بدون پشتوانه مالی و فقط با تکیه به مردم، فعالیت های زیاد و ارزشمندی را به ثمر نشانده است. او بخشی از اموری که بدان مبادرت می ورزد آزادسازي زندانياني است كه بدهكار يا محكوم به پرداخت ديه مقتول هستند.
پاي صحبت هاي بانوي خير خانم " م. ر"( او به جد می خواهد نامش آورده نشود) مي­ نشينيم تا خاطره يكي از اقدامات خداپسندانه اش را برايمان نقل كند :
درگيرودار جمع آوري تامين مالی براي يكي از زندانيان بدهكار بودم كه يكي از اقوام بامن تماس گرفت و زنداني محكوم به قصاصي را بمن معرفي كرد.
كمي جاخوردم. ازاينكه قرار است باني آزادسازي يك قاتل شوم؟نگرانی فراوانی داشتم. جرمش سخت سنگين بود و مي ­ترسيدم از اينكه شايد پس از آزادی هم دست به چنين كاري بزند. علت قتل را كه جويا شدم ديگر، دودل نبودم. پس از چند روز به خانه ی مادر آن پسر رفتم و تمام قضايا را از زبان مادر شنيدم. مادرعلي(نام واقعی نیست) مي ­گفت:
چندماه پس ازفوت شوهرم، پسرخاله اش به خواستگاري من آمد قضيه را با پسرم درميان گذاشتم. پسرم كه آن زمان ١٢سال بيشتر نداشت مخالفت كرد. من هم پيشنهاد خواستگارم را رد كردم؛ تا اينكه چند سال گذشت. پسرم ازدواج كرده بود و من هم تصميم گرفتم بدون آنكه چيزي به فهمد به همان خواستگار قبلي، يعني پسرخاله شوهرم، جواب مثبت بدهم از این رو به ازدواج موقت ایشان در آمدم. هنوز يك ماه بيشتر نگذشته بود كه وقتي با همسرم در راه پله ­هاي خانه بوديم پسرم وارد خانه شد. به شدت شوکه شده بود؛ بین پسرم و همسرم دعوای شدیدی درگرفت. علي كه در اوج عصبانيت بود به سمت آشپزخانه رفت، كارد را برداشت و به پهلوي شوهرم فروكرد. وقتي به خودش آمد و ديد كه چه اتفاقي افتاده ازخانه فراركرد. به اورژانس زنگ زدم. همسرم را به بيمارستان بردند. پزشكان كه متوجه خونريزي داخلي او نشده بودند محل جراحت را بخيه زدند. پس از چند ساعت به علت خونريزي داخلي همسرم فوت كرد. از آن جايي كه نمي خواستم پسرم اعدام شود قتل را به گردن گرفتم .علي هم وقتي فهميد برگشت وخودش را قاتل اعلام كرد. هردوي ما را به زندان فرستادند. پس از چندی، آبدارچي شدم و بايكي از پرسنل زندان، دوست صميمي شديم .
ازمن حقيقت را پرسيد ومن هم به او گفتم كه بخاطر پسرم قتل را به گردن گرفته ­ام. راهنمايي ­ام كرد و گفت: حقيقت را بگويم و در بيرون از زندان به دنبال رضايت و پرداخت ديه شوهرم باشم.

با دقت به سخنان مادر علی گوش می دادم تاکنون در اين شرايط سخت گير نکرده بودم ولی حرف هاي اين مادر مرا واداشت تا به كمك پسرش بشتابم. ازآنجايي كه يكي ازمسئولين، اعدام علي را يك ماه به تعويق انداخته بود از اين رو بطور جدي پيگير جمع كردن پول ديه براي علي نبودم . در اين اثنا به همراهی برخی از انسان­های شريف جشن گلريزانی گرفتيم تا از خيرين، پول ديه يكي از زندانيان را جمع كنيم كه مادر علي بمن زنگ زد وگفت: پسرش رابه قرنطينه برده­ اند وقرار است كه فردا ساعت پنج صبح اعدام شود .
مستاصل شده بودم پول ديه ٥٠٠ ميليون بود و از اين پول فقط ١٣ميليون تومان توسط موسسه طاها در تهران جمع آوري شده بود. پول­ هاي جشن گلريزان هم متعلق به يك زنداني ديگر بود و نمي ­شد از آن براي علي استفاده كرد. تنها راه چاره در این بود که به سمت اقوام و فاميل بروم مگر از آنها بتوانم به عنوان قرض، وجه ديه را بگيرم. با سختی، مبلغ ٦٧ميليون تومان پول، قرض گرفتم و با پولي كه پس از آن، موسسه جمع كرده بود. در مجموع يکصد ميليون تومان براي پرداخت ديه فراهم شد. در این مرحله تنها راه باقی مانده کسب رضايت خانواده مقتول بود. شبی که صبح آن كه قرار بود، علي را اعدام كنند، به همراه چند نفر ديگر باخانواده مقتول كه ٥٠٠ ميليون مي­ خواستند صحبت كرديم زمان به تندی سپری می­ شد خانواده مقتول کوتاه نمی ­آمدند. استرس تمام وجود ما را فرا گرفته بود. اما در نهايت به لطف حضرت حق، با سختي تمام توانستيم رضايت ­شان را با همان وجهی که جمع شده بود اخذ کنيم.

با سرعت هر چه تمامتر، برای اخذ حکم قضايی، دست به کار شديم، نزديک ساعت پنج صبح شده بود، علي را پاي چوبه دار بردند و ما در گیر و دار حکم قضايی بودیم تا اینکه در حین اجرای حکم اعدام، حكم جديد رسيد. لحظات سخت و سهمگینی بود کلمات و جملات حق مطلب رانمی توانند بیان کنند فقط خدا رو شکر می کنم " اورا برگرداندند."
بازم خدا رو شکر؛ حافظ جان مردم شدن يا رهايي آنها از بند اسارت، آنقدر لذت بخش است كه تمام فشارها وسختي­ هاي اين راه چيزي از شيريني پايان آن نمي­ كاهد.
سخنان سرکار خانم م.ر که بانوییست خانه دار، به پایان می رسد اما می دانم که او هنوز درحال فعالیت است و ماهانه مبلغ معيني را از خيرين براي زندانيان جمع آوري مي­ كند تا فقر ونداري زندانیان باعث  ادامه حبس و يا اعدام شان نشود.

فاطمه ازقند


نظر شما؟
نام:
ايميل:
وب:
عدد روبرو:


0 نظر در صف تاييد است.
• عملکرد اسرارنامه را چگونه ارزیابی می کنید؟








تبليغات