مجله اینترنتی اسرار نامه سبزوار

11 اسفند 1397   /   کد مطلب: 21741   /   بازدید: 613   /   نظرات: 0

سفر به شهر خودم (2)

سفر به شهر خودم 2
امید برومندی 
 
(قسمت دوم)
 
برای مطالعه قسمت اول این مطلب هم اکنون روی اینجا کلیک کنید.
 
بعد از انجام کارم و برگشتن از همان مسیر، این بار کمی بالاتر از فلکه اسرار و در جلوی ورودی یک کاروانسرای قدیمی که زیرپای بازارچه سبزوار و در یک گودی قرار دارد، مردی را دیدم که روی پله های کاروانسرا بساط کرده بود و محصولات محلی از جمله کمه و ماست چکیده و برگه زردآلو و شیره انگور و رب گوجه فرنگی و ... می فروخت.
 
این پیرمرد که از پیرمرد اولی کمی جوان تر به نظر می رسید، مثل همان قبلی یک پارچه ضخیم روی پایش انداخته و کنار بساطش نشسته بود. بی مقدمه به نزدیکش رفتم و از او اجازه عکاسی گرفتم. او نیز خندید و استقبال نشان داد. شروع کردم به عکاسی و در این بین چند نفر مشتری هم آمدند و پیرمرد جوابشان را داد.
 
درست یادم نمی آید با این بنده خدا سر حرف از کجا باز شد اما ناگهان دیدم که دارد برایم از خاطرات جوانیش که در تهران کار می کرده، تعریف می کند. از میانه بحث وقتی که دیدم بعضی خاطراتش جذاب است، ضبط صوت موبایل را روشن کردم. البته خیلی پراکنده صحبت می کرد. انگار دوست داشت از همه چیزهایی که می دانست یا فکر می کرد، خبر دارد حرف بزند. از خاطرات سربازیش که در ساختمانی اداری نزدیک ونک بوده تا اینکه با قیمت های ارزان آن زمان در تهران چگونه کار می کرده و پول در میاورده است گفت.
 
از او پرسیدم همیشه کارش همین دستفروشی مواد غذایی بوده؟ گفت نه قبلا تاجر بوده. تاجر دَنَه (دانه). بعد دستش را برد لابه لای بساطش و یک نایلون تخمه هندوانه برداشت و به دستم داد گفت از این دانه ها. بعد هم مدعی شد: اوایل انقلاب نزدیک 100 میلیون سرمایه داشته است. 
 
با تعجب پرسیدم 100 میلیون؟! این رقم خیلی زیاد بوده برای آن زمان. پس الان وضعتان باید خیلی خوب باشد و نیازی به دستفروشی نداشته باشید. اما گفت: نه ورشکست کردم. 
 
هر چند شک داشتم که 100 میلیون تومان را درست گفته باشد، اما این مسئله برایم چندان مهم نبود که بخواهم بیشتر کنجکاوی کنم.
 
ولی خود پیرمرد که انگار خوشحال بود که یک گوش مفت برای حرف زدن گیر آورده همینطور پراکنده از هر طرفی می گفت و بیشتر هم تمایل داشت از دوران جوانیش در تهرون تعریف کند.
 
از او پرسیدم  آن 100 میلیون تومن سرمایه را همان زمانی که جوان بودید و در تهران کار می کردید و ارزانی بود جمع کردید؟ یک خنده ای که انگار همراه با کمی حیا بود، تحویل داد و با مکثی کوتاه گفت: نه آن موقع هرچه در می آوردم را خرج خوش گذرانی می کردم.
 
پرسیدم حتما خیلی می رفتید طرف های لاله زار و پولهایتان را در کافه ها و تئاترها و سینماهای آنجا صرف می کردید؟ گفت هم لاله زار می رفتیم و هم جاهای دیگر ... بعدها که آمدم سبزوار با گوسفند داری و کشاورزی سرمایه جمع کردم که باز در تجارت از دست رفت.
 
همینطور در میانه حرف زدنمان مشتری ها هم می آمدند و می رفتند و به همه شان جواب می داد و چند کاسبی هم کرد.
 
یک مشتری آقا از او درباره کیفیت شیره انگورش پرسید و او پاسخ داد: خیلی خیلی غلیظ و عالی است، گرم است و قوت دارد. بعد هم  شوخی مردانه ای را مطرح کرد که منجر به لبخند همه مان شد.
 
وقتی که مشتری دوباره از او درباره کیفیت شیره پرسید، در بطری شیره را باز کرد و داخل همان در بطری کمی شیره جا کرد و کف دست دو نفر مشتری که ایستاده بودند ریخت تا مزه اش را امتحان کنند.
به چشم من همه چیز غیر بهداشتی می آمد. روی سطل های ماست و کمه نایلون کشیده بود. اما نایلون ها کنار رفته بودند و مگس و هوای آلوده به راحتی می تونست داخل سطل ها رفت و آمد کند. اما انگار باز هم مشتری های خودش را داشت.
 
یک پیرمرد دیگر هم آمد و درباره کمه اش پرسید او هم با یک قاشق چوبی بزرگ از داخل سطل، یک مقدار کمه بیرون آورد و پیرمرد مشتری با انگشتش از کمه برداشت و خورد و در نهایت هم آن دو نفر مشتری شیره، از او خرید کردند و هم این پیرمرد مقداری کمه خریداری کرد.
 
من هم در این بین گاهی عکس و فیلم می گرفتم و گاهی صدا ضبط می کردم. پیرمرد فروشنده زیاد شرم حضور نداشت بلکه برعکس با دوربین ارتباط خوبی برقرار می کرد. در لحظاتی که داشت با مشتری ها حرف می زد و من از زاویه های پشت سر عکس می گرفتم حواسش به من هم بود  و سعی می کرد باز هم رو به دوربین قرار بگیرد.
 
 در گفتگو با مشتری ها وقتی میخواست اجناسش را تبلیغ کند گاهی یک بیت شعر هم می خواند و معلوم شد ذوق شعری هم دارد. کلا پیرمرد اهل دلی بود.
 
دوباره تا سرش خلوت می شد پل می زد به خاطرات جوانی و از تهران و یک سری پراکنده گویی های دیگر که زیاد به خاطرم نمانده است، می گفت. من هم چون از قبل طرح و هدف خاصی برای این دیدار نداشتم و کاملا فی البداهه با این پیرمرد وارد گفتگو شده بودم، از خدایم بود که او خودش بیشتر حرف بزند.
 
در صحبت هایش از زمان قبل از انقلاب هم می گفت. او متعتقد بود آن زمان ایران دست انگلیسی ها و فرانسوی ها و آمریکایی ها بود. شاه هیچ کاره بود. همه چیز را آن ها تصمیم می گرفتند برایمان. اما از دوره فعلی هم دل خوشی نداشت و از شدت دزدی ها و فسادها می نالید.
 
یک جای دیگر هم یادی از جهان پهلوان تختی کرد. مثل اینکه خیلی به تختی علاقه مند بود. وقتی از تختی حرف می زد انگار حس هیجان به او دست می داد. انگار اسم تختی غرورش بود.  گاهی فقط از عنوان جهان پهلوان برای اشاره به تختی استفاده می کرد.
 
می گفت در کشتی هیچ کس حریف تختی نمی شد. می گفت یک بار جهان پهلوان یک کیسه پر از پول را برد در محله امجدیه تهران و مشت هایش را پر می کرد و به فقرا می داد.
 
بعد هم ماجرایش به یک جای تراژیک رسید. گفت تختی که در کشتی هیچ کس حریفش نمی شد یک مرتبه پیش آمد که با یک آمریکایی کشتی بگیرد. دوباره تکرار کرد که آن زمان همه چیز کشور دست خارجی ها بود و آن ها برایمان تصمیم می گرفتند. بعد گفت روز مسابقه به تختی گفته بودند حق نداری از این آمریکایی ببری. اما جهان پهلوان مسابقه داد و برد و همان باعث شد که او را بکشند.
 
بعد هم گریه اش گرفت و با دستمال چرکی که روی پایش بود، گریه خود را پاک کرد. در ابتدا باور نکردم که واقعا گریه کرده باشد. اما خوب که نگاه کردم برق خیسی اشک را در حدقه قرمز شده چشمانش دیدم و نوک دماغش و روی گونه هایش که انگار گُر گرفته بود، گواه دیگری بر گریه و اندوه قلبیش بود. 
 
برایم خیلی عجیب بود. اصلا فکرش را نمی کردم یک پیرمرد ساده ای که ممکن بود مثل خیلی افراد دیگر به راحتی از کنارش رد بشوم، اینطوری مرا برای لحظاتی سرگرم حالات و رفتارهای خودش کرده بود و چه در عالم واقع و چه در دنیای تخیل داستان های زیبای خودش را برای روایت کردن داشت. 
 
خصوصا نگاهش به تختی و خاطراتش از او، برایم جالب تر از بقیه بود. البته من ماجرای فوت تختی را از منابع معتبر دیگر، به شکل دیگری شنیده بودم و هدفم نبود که از این پیرمرد اطلاعات دقیق و حتمی درباره تختی کسب کنم، اما روایت هایش در نوع خودش جالب بود. انگار کمی حماسه و تخیل را به همه چیز خصوصا به ماجرای تختی اضافه می کرد. شاید اگر در دوره فراوانی رسانه ها نبودیم، این پیرمرد یکی از کسانی می شد که رویدادهای قدیمی را سینه به سینه و نسل به نسل منتقل می کردند و هر کس برای زیباتر شدن ماجرا از خودش چیزی اضافه می کرد تا بعد از چند نسل ناگهان می دیدی یک افسانه و اسطوره جدید خلق شده است. مثلا رستم شاهنامه یا اودیسه هومر یا روضه الشهدای کاشفی و یا گل ممد کلیدر  ...
 
بله من  امروز به شهر خودم سفر کردم و چیزهایی را دیدم که قبلا کمتر می دیدم یا اصلا علاقه ای به دیدنشان نداشتم. البته گمان می کنم این شروعی مقدماتی به سفرهای بیشتر بعد از این باشد. سفرهایی که ما را بیشتر با شهر خودمان و مردم مان آشنا می کند و شاید به کشف چیزهای جالبی برسیم که در حالت عادی به قول معروف در آسمان دنبالشان می گردیم، اما خبر نداریم که شاید همیشه، همین جا، روی همین زمین خاکی و در دسترس خودمان بوده اند.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

نظر شما؟
نام:
ايميل:
وب:
عدد روبرو:


0 نظر در صف تاييد است.
• عملکرد اسرارنامه را چگونه ارزیابی می کنید؟








تبليغات